اطلاعات مطلب
23 دی 1392

عشق و فداکاری

دسته بندی: خواندنی ها

خیلی گشتم تا بالاخره این داستان رو پیدا کردم — با تشکر از سایت داستانک
 ———————————–
 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
 زن: یواش تر برو, من می ترسم.
 مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.
 زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
 مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
 زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
 مرد : منو محکم بگیر.
 
زن :….
 خوب حالا میشه یواش تر بری.
 مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم
 راحت برونم. اذیتم میکنه.
 
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
 آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین
 زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
 اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای
 آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 


شما وارد سايت نشده ايد. جهت ارسال نظر در سايت وارد شويد
اگر تاکنون ثبت نام نکرده ايد اينجا کليک کنيد.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.